روزبهان البقلي الشيرازي ( شطاح فارس )
34
رسالة القدس و رسالة غلطات السالكين ( فارسى )
و معرفت ايشان مزن « 1 » سحاب الفت است كه از بحر قيومى در سراب فنا باران وحدانيت آورده است . و عرايس تجلّى ازل است كه از كارخانهء وراء وراء سرّ وجود وجود پيرايهء بقاء بقاء « 2 » اين طالبان را آورده است . شموس و اقمار صفات در افلاك ذات به جان اينها غروب مىكند و از مطلع عقل كل به صحراى روح مقدس طلوع مىكند . از روى عشق همه دريابند و از روى توحيد همه بگذارند « 3 » . آن شرط بقاست در التباس ، و اين سرّ توحيد است در فنا . هر كه داند كه حق آن اوست ، چنان كه هست به ظاهر كافر است ، و به حقيقت مؤمن . اگر چنان داند كه آن اوست چنان كه هست در حقيقت توحيد موحد است و در سرّ عشق كافر . زيرا كه در عشق يافت است و در توحيد نايافت . اينجا اگر نايافت را يافت داند كافر است . و آنجا اگر يافت را نايافت داند كافر است . سرّ عشق بلاغت اقتضا كند و سرّ معرفت نيستى . آن عجز است و اين ادراك . اين معرفت تولد كند و آن نكره . مقام قرب قرب از بعد بعد است و بعد بعد از قرب قرب است . جمع از تفرقه است و تفرقه از جمع است . در عين جمع تلوين است ، و در افتراق تلوين عين تمكين است . طرق ارواح منطمس است ، زيرا كه سبل از ذات به ذات است . جان در سرّ تجلى ذات محترق است ، زيرا كه معرفت منقطع است . پردهء خودى خود است و او را پرده نيست . اگر هست جان جان است و جان جان پردهء خويش است . اگر از خودى خود بيرون آيد ، از پرده بيرون آمد ، و او را با پردهء او ببيند ، كه او پردهء خويش است . اگر از او به دو فارغ آيد ، از پردهء او بگذشت . و نيز محجوب نشود ، زيرا كه غيرت منهدم است در آن مقام كه دويى نيست . عاشق جدا نيست و معشوق جدا . چرا كه اگر دو است ، دو يكى را نداند . چون يكى است ، يكى را داند ، كه
--> ( 1 ) - ابر پرآب ( 2 ) - د : يك « بقاء » دارد ( 3 ) - ب : درهم مگذارند